محمد بن حسين البيهقي

1115

تاريخ بيهقى ( فارسي )

گوسپند بىاندازه بحدود خوارزم آمدند به يارى هارون ، و ايشان را چرا خورد 1 و جايى سره داد برباط ماشه 2 و شراه خان 3 و عاوخواره 4 ، و هديه‌ها فرستاد و نزل 5 بسيار و گفت : ببايد آسود كه من قصد خراسان دارم و كار مىسازم ، چون حركت خواهم كرد ، شما اينجا بنه‌ها محكم كنيد 6 و بر مقدّمهء من برويد . ايشان اينجا ايمن بنشستند ، كه چون على تگين گذشته شد ، اين قوم را از پسران وى نفرت 7 افتاد و به نور بخارا و آن نواحى نتوانستند بود . و ميان اين سلجوقيان و شاه ملك 8 تعصّب 9 قديم و كينهء صعب و خون 10 بود . و شاه ملك جاسوسان داشته بود ، چون شنود كه اين قوم آنجا قرار گرفته‌اند ، از جند 11 كه ولايتش بود در بيابان برنشست و با لشكرى قوى مغافصه 12 سحرگاهى 13 بسر آن تركمانان رسيد و 14 ايشان غافل در ذىالحجّه سنهء خمس و عشرين و أربعمائة 15 سه روز از عيد اضحى 16 گذشته و ايشان را فروگرفت 17 گرفتنى سخت استوار و هفت و هشت هزار 18 از ايشان بكشتند و بسيار زر و اسب و اسير بردند و گريختگان از گذر خواره 19 از جيحون بگذشتند بر يخ كه زمستان بود و برباط نمك شدند و اسبان برهنه داشتند . و برابر رباط نمك ديهى بزرگ بود و بسيار مردم بود آنجا ، خبر آن گريختگان شنودند ، جوانان سلاح برداشتند و گفتند : برويم و ايشان را بكشيم تا مسلمانان از ايشان برهند . پيرى بود نودساله ميان آن قوم مقبول القول 20 و او را حرمت داشتندى . گفت « اى جوانان ، زده 21 را كه به زينهار 22 شما آيد مزنيد كه ايشان خود كشته شده‌اند كه با ايشان نه زن مانده است نه فرزند و نه مردم و نه چهارپاى » توقّف كردند و نرفتند ، و ما اعجب الدّنيا و دولها و تقلّب احوالها 23 ، چگونه كشتندى ايشان را كه كار ايشان در بسطت 24 و حشمت و ولايت و عدت بدين منزلت خواست رسيد 25 ؟ كه يَفْعَلُ اللَّهُ ما يَشاءُ و يَحْكُمُ ما يُرِيدُ 26 . چون اين خبر بهرون رسيد ، سخت غمناك شد ، امّا پديد نكرد كه اكراهش 27 آمده است ، پوشيده كس فرستاد نزديك سلجوقيان و وعده‌ها كرد و گفت « فراهم آييد و مردمان ديگر بياريد كه من هم بر آن جمله‌ام كه با شما نهاده‌ام . » ايشان بدين رسالت 28 آرام گرفتند و از رباط نمك بسر بنه بازآمدند ، و فرزند و عدّت و آلت و چهارپاى بيشتر